بابا دكتر

پدربزرگ، كتابخانه ی بزرگی داشت  در خانه ی نیاوران. تابستان ها پاتوق من بود آن خانه و استخر،‌ تفریح هر روزه ام. سخت گیری های پدربزرگ برای رعایت بهداشت، برای رعایت نظم از یادم نمی رود. در دفتر شخصی طبقه ی دوم، كتاب خانه های دروندیوار با شیشه و قفل، میزبان كتاب هایش بودند. كتاب هایی بیشتر به زبان فارسی و فرانسوی.

در كتابخانه بزرگ پدربزرگ، یك راكت تنیس كه نمیدانم از كی به جا مانده بود سرگرمی من بود بی آن كه تنیس بلد باشم و اصلا هیچ وقت تا امروز بازی كنم.

عشق روزهای تابستانی ام بود، كاماروی قرمز تر و تمیز كه گاهی فقط برای رفتن من به آن جا از پاركینگ در می آمد و به استقبالم در این سوی شهر می آمد.

مسیر خانه تا نیاوران،‌ معمولا یك پاتوق سرراهی داشت. میدان میوه و تره بار. خرید های روزمره كه اغلب پنیر پیتزایی هم در آن بود با آن شمع های قرمز رنگ پنیر های كیلویی و البته زردآلوهای تازه و خوش رنگ. پدربزرگ عاشق زردآلو بود.

كامارو ی قرمز كه فروخته شد‌،‌ دیگر پیكان زردرنگ كهنه بود كه در پاركینگ جا خوش كرد. خانه نیاوران كه فروخته شد، روز خداحافظی تمام خانه را چرخیدم و با آن خداحافظی كردم. خیلی زود خراب شد و خانه ای مجلل، ‌با دیوار های بلند تر و لابد وسایلی لوكس و شیك تر جای آن خانه را گرفت. خاطره ی ماشین چمن زنی،‌ كلری كه در آب استخر ریخته می شد، پله ی فلزی پشت آشپزخانه و شامپو زرد تخم مرغی برای همیشه ماند در پس ذهنم.

خانه نیاوران كه خاطره شد، كتابخانه پدربزرگ در اتاق كوچك همسایگی مان جای گرفت.

پدربزرگ از اینترنت چیز زیادی در سر نیاورد. پدربزرگ كتاب های زیادی برایم خریده بود. نه آن قدر كه او می خواست كتابخوان نبودم و نیستم.

پدربزرگ مرد. فردای تولدم.  ده ماه پیش. دو سه روز پیش، حسابی بازمانده از او جایزه ای از بانك برد. مبلغ كمی بود كه به دستم رسید.

سهم من از جایزه ی پدربزرگم،‌ امروز خرج شد. خرج كتاب های قفسه ی روبروی خیابان میرداماد در شهركتاب آرین. تعدادی از كتاب های تازه منتشر شده ی نشر چشمه،‌ یاد بعضی نفرات سیمین بهبهانی، سمفونی مردگان عباس معروفی و
دوره ی كامل قصه های مجید.

حالا آن ها را چیده ام در كتابخانه ام و قرار است تك به تك بخوانم. پدربزرگ اگر بود، برای تشكر من، زبانش را پشت لپ ش می نداخت و این یعنی این كه بوسه ای روی گونه برای تشكر كافی ست.

حالا از حسرت پدربزرگ، طعم زردآلوی تابستانی مانده است كه همین روزها آخرین های امسالش فروش می روند. از روحیه ی نظامی و نظم و ترتیبش  نشان نظامی نام او كه زمانی روی لباسش نصب می شده و حالا روی پرده كركره ی اتاقم سنجاق شده و همین كتاب هایی كه در قفسه ی كتابخانه ام جای گرفته اند. هدیه ای تازه از بابا دكتر

  1. nimania posted this