دختری كه با روسری سبز، سرش را از ماشین بیرون كرده با پسری كه پشت فرمان نشسته و در جاده چالوس لایی می كشد تا سرنشینان ماشین های دیگر هم ببینند و بفهمد كه «همه» در این جا سبز ند.

دختربچه ای كه تنها رنگ سبزی كه پیدا كرده است بطری نوشابه ی سبزرنگی ست كه در دستش گرفته و آن را بیرون از ماشین گرفته و پدری كه این بار تاكید نمی كند كه «بیرون آوردن دست از پنجره ی ماشین خطرناك است».

این ها تصاویری ست كه در یك ماهه ی بعد از انتخابات اخیر و تحولات پیرامونی آن، بسیار می شد در جاده چالوس،‌ تفریحی ترین جاده ی كشور دید.

آن زمان، در جوار كافه های بین راه، بیشر از امروز می شد آن هایی را دید كه برای این ماشین ها دستی تكان می دهند و نشان V را با انگشتانشان نشان می دهند.

كافه چی های جاده چالوس هم شگفت زده به این جمعیتی نگاه می كردند كه لابد این بار سر جای پارك ماشین كمتر با هم درگیر می شدند.

رفته رفته با گذشت زمان، تعداد این ماشین ها كم تر شد. این دست تكان دادن ها و V نشان دادن ها تقریبا منحصر به روزهای پنج شنبه و جمعه شد. پنج شنبه های شلوغ دو طرفه و جمعه های شلوغ یك طرفه از شمال به تهران. چرا كه مسافران شهری پایتخت و اطراف آن، آن چنان به شمارشان در آدینه ها افزوده می شود كه سال های سال است مسوولان جاده این تدبیر را به سود آنان به كار می برند.

حالا دیگر در جاده ی سبز چالوس، تعداد این خودرو های گران قیمت «سبزگستر» كمتر شده است. اما در جاده های ییلاقی تری مثل «جواهر ده»، هنوز ادامه ی آن را می شود دید. می شود دید كه در آخرین روز منتهی به ماه رمضان، دختران و پسرانی كه دست زنان و رقص كنان كنار جاده می رقصند. ماشین هایی كه مثل همیشه ترانه های فارسی جدید پخش می كنند و البته ماشین هایی كه سرنشینان آن همچنان «سبز گستر» ی می كنند.

جواهر ده را نویسنده ی «روشنفكر»ی مثل «غزاله علیزاده» برای چه كاری انتخاب كرد؟ مرگ. به دار زدن خود. هدیه ی غزاله علیزاده به جنگل زیبای جواهرده، جنازه ای بود كه به گفته ی دختر غزاله در فیلمی كه «پگاه آهنگرانی» ساخته بود، تصویری مثل نقاشی های «آبستره» پیدا كرده بود و زیبا.
سعید، پسر جمشید هم روز های اول، پارچه ی سبزی به دستش بسته بود. بار پیش اما وقتی پرسیدم كه چه شد آن پارچه ی سبز، می گوید بخاطر نذر ابولفضل بوده است نه «سیاسی بازی». و «سیاسی بازی»‌ بر وزن «زنانه بازی» ای می گوید كه وقتی قوری چای را از نظر او با دست و پا چلفتی گرفته بودم بر زبان آورد.

حالا در اواخر تابستان، مثل هر فصل شلوغ و مملو از مسافری، هیات امنای جواهرده رامسر، از هر خودرو برای عبور و مرور در جواهر ده هزار تومان می گیرد. در روستایی كه در این سال ها به سرعت به سمت منطقه ی توریستی شدن پیش می رود و سوغات های تازه ای پیدا می شود. این بار پیرزنی نان می پزد و پسركی آن را به قیمت هزار تومان می فروشد. در سفری كاملا توریستی سوار ماشین هستیم و برای گرفتن نان از دست پسربچه، حتا لازم نیست از ماشین پیاده شویم.

با ماشین از خیابان خلوت موازی با جاده ی اصلی پایین می آییم. پسربچه ی روستایی مظلوم، كنار خیابان نشسته است. نگاهمان می كند و با دستش، V می سازد و من به فكر ماشین هایی هستم كه «سبز گستر»ی می كنند. با خرید یك بلیت هزار تومانی برای «بهسازی جواهرده»، خرید هزار تومانی یك نان كه شاید نیمی از آن هم نیارزد و در ازایش با خیال راحت به خانه می روند و می گوید  «هر جا كه می رویم،‌ همه سبز شده اند. حتا پسربچه های روستایی «دور افتاده» مثلجواهر ده». غافل از آن كه اگر چهار سال دیگر، در این منطقه رای گیری كنند، شاید عادل لاریجانی، كه نامه نگاری هایش با دفتر رییس جمهوری برای نصب آنتن تلویزیونی این منطقه نتیجه داد،  فعال ترین های ستادی انتخاباتی باشد كه در آن «اسفندیار رحیم مشایی» رامسری رای می آورد.